آنچه می خوانید بخشی از یک اسطوره و داستان تخیلی نیست، نمونه ی ترجمه ی شده ی یک پروژه ی علمی هم نیست. این قصه ی کاملأ وطنی مربوط به جوان معلولی است که با توکل بر قدرت خدا، توانسته به تمام خواسته هایش برسد.
به گزارش یاشیل وطن به نقل از کانون بسیج هنرمندان مرند رحیم عظیمی پنجمین فرزند از یک خانواده ی هفت نفری است، زندگی او مانند من و شما روندی عادی داشت تا اینکه در بهار ۸۱ وقتی که ۱۰ سال بیشتر نداشت، بر اثر برق گرفتگی دو دست خود را از دست داد و زندگی آن روی دیگر خود را به او نشان داد…
لطفأ خودتان را معرفی کنید.
* رحیم عظیمی هستم. در ۱۵ اسفند ماه سال ۱۳۷۰ در روستای عیش آباد مرند به دنیا آمدم و در حال حاضر در دانشگاه جامع علمی کاربردی ـ مرکز آموزش میراث کمال الدین بهزاد تبریز دانشجو و در رشته نقاشی ایرانی (نگارگری) مشغول تحصیل هستم.
از حادثه ای که سرنوشت شما را تغییر داد بفرمایید و اینکه چطور توانستید به زندگی معمولی برگردید؟
* قبل از حادثه در روستای عیش آباد زندگی می کریدیم. دوران بچگی ام را در روستا سپری کرده ام. تا کلاس چهارم ابتدایی مشکلی نبود و من هم مانند همه ی به زندگی ام می رسیدم تا اینکه در اردیبهشت همان سال حادثه ای اتفاق افتاد و سرنوشت من عوض شد.
بر اثر برق گرفتگی از تیر فشار برق قوی به شدت مجروح شدم و یک سالی را در تبریز بستری بودم. کمی که اوضاع جسمی و روحی ام بهتر شد، به مرندن منتقل شدم و در آنجا کم کم به خودم آمدم و متوجه شدم که دست هایم را قطع کرده اند و فصل جدیدی در زندگی من شروع شده است.
چون به درس خواندن علاقه ی زیادی داشتم، در بیمارستان تصمیم گرفتم که درسم را ادامه دهم. البته چاره ی دیگری هم نداشتم. تنها فعالیتی که برای خودم تصور می کردم همان درس خواندن بود.
برای اولین بار در بیمارستان به قلبم الهام شد که با پایم شروع کنم به نوشتن و وقتی من به پدرمادرم گفتم که کتاب هایم را بیاورید می خواهم اینجا درس بخوانم، خیلی ناراحت شدند… فامیلی داشتیم که همانجا برایم دفتر و خودکار خرید و من نوشتن را شروع کردم!
در ابتدا نوشتن با خودکار برایم غیر ممکن می نمود. چون حتی خودم نمی توانستم خودکار را بردارم و میان انگشت های پایم نگه دارم. خواستم با چسب خودکار را به پایم بچسبانم، نشد. در آخر به این نتیجه رسیدم که باید روی انگشت های پایم متمرکز شوم و از خدا بخواهم به انگشتانم قدرت دهم که بتوانم خودکار را خودم نگه دارم و البته خدا هم کمکم کرد.
در ابتدا باید خودکار را بین انگشتان پایم می گذاشتند، خودکار می افتاد و دوباره… روزهای اول نگه داشتن خودکار خیلی سخت بود چه برسد به نوشتن.
وقتی نامم را می نوشتم، یک خط کوچک عمودی می کشیدم. نقظه را هم به طور مستقیم نمی توانستم بگذارم. باید خودکار را ول می کردم تا یک نقطه نوشته شود. بعد از مرخص شدن از بیمارستان چون امکانات روستا برای درس خواندن من محدود بود خانواده ام به خاطر من به مرند مهاجرت کردند.
در مرند درسم را دوباره شروع کردم، البته در ابتدا بسیار مشکل بود چون هم بدنم توانایی نداشت و هم خودم از نظر روحی آمادگی اش را نداشتم، گاهی به مدرسه می رفتم و برخی اوقات هم که حوصله اش را نداشتم، نمی رفتم. بیشتر در خانه درس می خواندم و سر جلسات امتحان آماده می شدم. تا اینکه ابتدایی و راهنمایی را به این ترتیب تمام کردم.

چطور شد به وادی هنر راه پیدا کردید؟
*از بچگی به نقاشی علاقه ی زیادی داشتم. اول راهنمایی استادی داشتم به نام آقای ابوالفضل رضوانی نیا ایشان من را برای ادامه دادن در عرصه هنر خیلی تشویق کردند. ایشان اولین استادم در عرصه ی هنر به شمار می آیند. وقتی اول متوسطه را تمام کردم تصمیم گرفتم وارد رشته ی هنر شوم.
وقتی وارد دوم نظری شدم، همه ی هم کلاسی هایم تعجب کردند. ناظم و مدیر مدرسه اصلا باور نمی کردند که بتوانم با پا بنویسم و کار هنری انجام دهم. اوایل شروع کار هنر برای من خیلی مشکل بود و من از هم کلاسی هایم خیلی عقب می ماندم. چون هنر به ظرافت نیاز داشت و من هنوز به آن اندازه در طراحی با پا مهارت به دست نیاورده بودم.
کار هنر سخت تر ازآنی بود که تصور می کردم.
یک زمانی به فکرم رسید که ترک تحصیل کنم اما از یک طرف علاقه ی زیادم به هنر و از طرف دیگر فکر کردن به قدرت و نیروی بی پایان الهی مانع می شد. ادامه دادم، البته مچ پا با دست خیلی فرق می کند، چون گردش قلم و پا روی کاغذ وقت زیادی می برد؛ آنقدر تمرین کردم که پایم روان شد.
تلاش هایم بی نتیجه نماند و در سال دوم و سال سوم مقام اول طراحی را در کلاسمان به دست آوردم و در سال ۸۹ دیپلم گرفتم و در کنکور شرکت کردم. از دانشگاه سراسری هم قبول شدم ولی به دلایلی نرفتم و در دانشگاه علمی کاربردی امتحان دادم و رشته نقاشی ایرانی را ادامه دادم. در دانشگاه هم برای همه غیر قابل باور بود که من بتوانم این راه را ادامه دهم.
عظیمی افزود: طراحی و نقاشی را ا از استادانی همچون مجید ارفعی وغلامرضا فردوسی فرا گرفتم.
وی گفت: پیش از هر استادی ذات ربوبی خداوند الهام بخش من بوده و در درجه بعد پدر و مادرم با فداکاری تمام مشوق و حامیام در یادگیری این هنر هستند.
عظیمی افزود: مینیاتور، تذهیب و گل مرغ از تخصصهای اصلی هنریام بوده که یک سالی است در دانشگاه با تحصیل در رشته نقاشی ایرانی تلاش در تقویت و علمی کردن آن دارم.
وی خاطرنشان کرد: با تکنیک گواش، آبرنگ و بایس آثار هنریام را کار میکنم و از تخیل بیشتر از طبیعت در طراحی استفاده میکنم.
چه دلیلی باعث شده که با وجود مشکلات باز هم در عرصه هنر فعالیت کنید؟
*حادثه ی بزرگی در زندگی من رخ داد که سرنوشتم را تحت تاثیر خود قرار داد.. بیشتر از من خانواده ام را متاثر کرد. برادرانم افت تحصیلی پیدا کردند و پدر و مادر و خواهرانم از نظر روحی تغییر کردند و البته برای خودم سخت تر از همه بود. چندین سال طول کشید که با این حادثه کنار بیایم و البته هنوز الان هم نمی توانم آن روز و آن اتفاق را فراموش کنم، اما هنر باعث شده که تمام وقتم گرفته شود و دیگر فرصت اضافی برای فکر کردن در مورد دست هایم نداشته باشم. هنر باعث شد روحیه ام دوباره زنده شود من بتوانم جریان عادی زندگی را دنبال کنم.
از این بابت من مدیون هنر هستم و مطمئنأ بهترین مشوقم برای بودن در این راه همین حس و حال و روحیه ای است که در این عرصه به دست آورده ام.
به نظر من انسان بخواهد هر کاری را می تواند انجام بدهد و خواستن توانستن است. من از پاهایم مانند دست استفاده می کنم. البته می دانم این از لطف و قدرت خداست. همیشه می گویم که انسان می تواند در زندگی بدون دست باشد اما بدون خدا هرگز
میدانم که خدا من را خیلی دوست داشته که چنین امتحان سختی را برایم در نظر گرفته و من دعا می کنم که از این آزمون الهی سربلند بیرون بیایم. به تمام کسانی که به نحوی معلولیتی دارند توصیه می کنم که فقط ناامید نشوند. چون ناامیدی همیشه شکست می آورد. همیشه امید باید داشت. به روشنی باید فکر کرد. من هرگز دنیا را برای خودم خاموش نمی بینم .همیشه راهی هست که بشود استفاده کرد.
می توانید گوشه ای از موفقیت هایتان در عرصه هنر را نام ببرید؟
اولین بار در سال سوم راهنمایی در مسابقات نقاشی و طراحی شرکت کردم که در نتیجه رتبه ی اول را کسب کردم.
در هنرستان سال دوم و سوم نگارگری رتبه ی اول طراحی و نگارگری را کسب کردم.
سال سوم نگارگری در مسابقه ی دوره های کاردانی شرکت کردم در مرحله ی هنرستان رتبه ی اول شده و در مرحله ی منطقه ای و استانی نیز رتبه ی اول را کسب کردم.
در سال ۱۳۸۸ مسابقه ی طراحی و نگارگری شرکت کردم که در منطقه و استان اول شدم.
سال ۱۳۸۸مسابقات فرهنگی ،هنری مدارس آموزش و پرورش شهرستان مرند در مرحله استانی رشته نگارگری رتبه اول رو کسب کردم.
در سال۱۳۸۹و همچنین در سال ۱۳۹۱در سومین جشنواره حضرت علی اکبر (ع) جوان نمونه و برتر استان آذربایجان شرقی معرفی شدم و نیز همان سال ها در شهرستان مرند هم جوان نمونه و برتر شدم.
سال تیر ماه ۱۳۹۱در نمایشگاه بین المللی جاده ابریشم تبریز نیز حضور یافتم و بصورت ویژه از من تقدیر شد.
حرف آخرتان…
* می خواهم از زحمات بی دریغ شبانه روز پدر و مادر تشکر کنم، با فداکاری تمام مشوق و حامیام در یادگیری هنر نگارگری هستند. اساتیدی که خودم در یاد گرفتن این هنر از محضرشان بهره برده ام بترتیب عبارتند از: آقایان صادق ملایی، یوسف حسینی، محبوب حبیب وند و حاج مقصود استادی در هنرستان. و آقایان: مجید ارفعی و غلامرضا فردوسی در دانشگاه و در حال حاضر در محضر این استادان کار میکنم و در محضر استاد یونس نصیری هم خوشنویسی کار میکنم.
جا دارد همین جا از تمام همکلاسی هایم تشکر و قدردانی کنم. چون من هر کلاسی که باشم به کمکشان نیاز دارم و تا الان همیشه دوستان و همکلاسی هایم من را شرمنده کرد اند
تعداد امتیازات: (۶)
https://www.yashilvatan.ir/?p=1311























































