یاشیل وطن: همزمان با هفته معلم با حضور در منزل یکی از سالخورده ترین معلمان کشور ساکن شهر مرند با ایشان گفتگویی ترتیب دادیم.
بانو حاجی خانم خدیجه هرزندی معروف با ” حاجی خانم معلم” متولد ۱۳۰۴ هجری شمسی در شهر مرند و دارای ۴ فرزند دختر و ۲ فرزند پسر می باشد.
مشروح سخنان این شیرزن تلاشگر عرصه تعلیم و تربیت تقدیم شما میشود:
در سال ۱۳۲۷ علی رغم مخالفت برخی اطرافیان وارد آموزش و پرورش شدم و در روستای ” دیزج علیا” شهرستان مرند آغاز به کار کردم. بخاطر مخالفت برخی اطرافیان مجبور شدم پس از یکسال به روستای همسرم حاج علی نیکو خصال ( چای هرزند) عزیمت کنیم و آنجا برای اولین بار مدرسه ای با یک کلاس راه اندازی کردیم.
همسرم مدیر مدرسه بود و من هم تدریس میکردم. اوایل فقط پسرها به مدرسه می آمدند اما کم کم با کمک برخی بزرگان توانستیم دختران را نیز به مدرسه بیاوریم. افرادی مانند آقایان لطفی، توری، فاضلی و حاج حبیب احمد زاده از مدرسه حمایت کردند تا در نهایت دو کلاس تشکیل و پسران و دختران بصورت جداگانه درس میخواندند.
فردی به نام ” ملا نقی عمی” که فردی مومن و مذهبی بود به مدرسه دعوت کردیم تا هم در آموزش قرآن کمک کند و هم اعتماد اهالی روستا را جلب نماییم و موفق هم شدیم بطوریکه به همراه همسرم ۲ تا ۳ سال در این مدرسه درس دادیم.
در ادامه به شهر زنوز که تازه تبدبل به شهر شده بود رفتیم و ۷ تا ۸ سال نیز آنجا مشغول تدریس بودیم. در آن سالها بعنوان معلم نمونه جهت شرکت در دوره های آموزشی که آمریکائی ها میدانند انتخاب شدم و مدتی در تبریز دوره تعلمیات سپری کردم تا بتوانم در زنوز بعد از ظهرها نیز برای زنان خانه دار امور خانه داری از قبیل خیاطی، طباخی، بافتی و خواندن و نوشتن را آموزش بدهم که به این کار ” اکابر” میگفتند.
در آن دوران در یکی از کتابها مطلبی بود با عنوان ” زینت دختر حسن است”. در همسایگی مدرسه زنی به نام زینت زندگی میکرد که از قضا برادری به نام حسن داشت. این زن همسایه مدتها هر روز به مدرسه می آمد و میگفت هر کار بگید انجام میدم اما این مطلب را پاک کنید که اگر برادرم بفهمد اسم من وارد کتاب شده است مرا خواهد کشت.
در آن زمان روشنفکران زنوزی خیلی از ما و مدرسه حمایت میکردند بطوریکه امور آموزش خوب پیش میرفت و دختران و پسران را به درس و مدرسه تشویق میکردند اما مشکلات تردد بین شهر مرند و زنوز داشتیم. جاده ناامن بود و اغلب راهزنان به مردم حمله میکردند. در همین سالها دو پسر ۴ و ۶ ساله ام بعلت بیماری و عدم دسترسی به پزشک جان خود را از دست دادند اما این همه مشکلات با شیرینی درس و مدرسه التیام می یافت.
پس از آن سالها به تبریز رفتیم و تا حدود ۶ تا ۷ سال در تبریز در مقطع ابتدایی معلم بودم و قرآن هم آموزش میدادم.
با قبولی پسرم در دانشگاه تهران مجبور شدیم ما نیز به تهران عزیمت کنیم و مدتی حدود ۳ سال آنجا بودیم و در نهایت در سال ۱۳۵۰ به مرند بازگشتیم و پس از ۷ سال در سال ۱۳۵۷ پس از ۳۰ سال تدریس بازنشست شدم.
در ۷ سال آخر خدمتم در مدرسه ” ایراندخت” که در محل حوزه علمیه کنونی در کنار مسجد قیام شهر مرند می باشد معلم مقطع ابتدایی بودم و هنوز هم با برخی از دانش آموزان آن دوران ارتباط داریم و هر از گاهی یاد میکنند.
دوران ما مبلغ دریافتی خیلی کم بود اما چون سطح انتظارات و مخارج نیز کم بود مشکل حادی پیش نمی آمد اما حساسترین روز مدرسه همیشه روزی بود که بازرسان به مدرسه می آمدند. امروز آنقدر حساسیت وجود ندارد در حالیکه بازرسی خوب نقش مهمی در ارتقای کیفیت تدریس دارد.
عاشق شغل معلمی هستم و اگر به ۶۸ سال پیش برگردم بازهم شغل معلمی را انتخاب میکنم.
*****
گفتی است همسر این بانوی عرصه تعلیم و تربیت نیز پس از سالها تدریس و تلاش در آموزش و پرورش مرند بازنشت و در دهه هشتاد به رحمت خدا رفته است.
ختم خبر/
























































علی محمدزاده
ان زمان از نظر روحانیت درس خواندن گناه نابخشیدنی بود ومعلمین را به دهات راه نمیدادند
علی
بله واقعا زنوز مهد فرهنگ بوده و هست. یه نفر تعریف میکرد قرار بود یه مدرسه به یکی از روستاهای بزرگ آن زمان بدهند که دو کوزه روغن حیوانی به حاکم مرند رفته بود از طرف دو روستا، یکی را کدخدای زنوز برده بود که حتما مجوز مدرسه را به زنوز بدهند ولی کوزه دومی را یکی از کدخداهای یه روستای بزرگ داده بود که مبادا مجوز مدرسه رو به روستای اونا بدن که بچه ها از کار کشاورزی و کمک به والدین باز نمانند.